کتاب قصه ننه علی - نشر حماسه یاران
- شابک : 9786007874851
- سال نشر : 1404
- چاپ جاری : 20
- نوع جلد : شومیز
- قطع : رقعی
- تعداد صفحات : 192
- ناشر : حماسه یاران
- نویسنده : مرتضی اسدی
محصولات مشابه
اطلاعات بیشتر
کتاب قصه ننه علی نوشتهٔ مرتضی اسدی و ویراستهٔ مریم کتابی است و انتشارات حماسه یاران آن را منتشر کرده است. این کتابْ روایت زندگی زهرا همایونی، مادر شهیدان امیر و علی شاهآبادی است. کتاب «قصه ننه علی» را باید نوش کرد. مجاهدت بانویی را میخوانیم که در چند جبهه میجنگید. وقتی دختری چند ساله بود فقر و تنگدستی با او رفیق شد؛ اما غیرت مادرش به او آموخت که زندگی محل مبارزه است. چهار سال بیشتر نداشت که از روستا به شهر آمدند و داستان کار کنار مادرش شروع شد. کمی بیشتر از شانزدهساله بود که در روزی غریب با چشمی اشکبار بر سر سفره عقد نشست، اما شب حجله او مثل همه خندان نبود. پسرهایش یکی پس از دیگری با بشارتی الهی در آغوش این مادر جا میگرفتند، و او آماده جهادی بزرگتر میشد.
درباره کتاب قصه ننه علی
در کتاب قصه ننه علی داستان زندگی دخترکی کمسنوسال را که برای کمک به معیشت خانواده پابهپای مادرش کارکرد و رشد یافت را میخوانیم. این دختر در سن پایین به خانهٔ بخت رفت. ازدواج زهرا برایش زندگی راحتی به ارمغان نیاورد. همسر زهرا مردی تندخو بود که هر حرف و رفتار زهرا را که به مذاقش خوش نمیآمد با کتک جواب میداد. سالها گذشت و زهرا مادر چند فرزند بود. دوتا از فرزندان پسر زهرا، به نامهای علی و امیر قصد حضور در جبهه را داشتند و برای کسب رضایت پدر دست به دامان مادر شدند. زهرا برای اجابت خواستهٔ فرزندانش با ترفندهای زنانه و قربانصدقه رفتن پا پیش میگذاشت و با کتک جواب میگرفت؛ اما با اصرار زیاد و تحمل سختیهای این مسیر بالاخره موفق شد تا مجوز بهشت را برای فرزندانش بگیرد؛ و حالا او مادر دو شهید و مورداحترام یک ملت است و بسیاری از مردم او را ستایش میکنند.
خواندن کتاب قصه ننه علی را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم
این کتاب را به دوستداران خواندن کتابهای زندگینامه پیشنهاد میکنیم.
در بخشی از کتاب قصه ننه علی میخوانیم
گوشهٔ لباسم را گرفت پیراهنم را دور گردنم پیچید و مرا روی زمین تا جلوی در حیاط کشاند. دستوپا میزدم، نفسم بالا نمیآمد، کم مانده بود خفه شوم از زمین بلندم کرد و با پایبرهنه هلم داد بیرون خانه و در را پشت سرم بست. بلند شدم، آرام چند ضربه به در زدم و گفتم: رجب بازکن. شبه بیانصاف یه چادر بده سرم کنم زنجیر پشت در را انداخت و چراغهای خانه را خاموش کرد. پشت در نشستم. از خجالت سرم را پایین میانداختم تا رهگذری صورتم را نبیند. پیش خودم گفتم: اینم عاقبت تو زهرا مردم با این سرووضع ببیننت چه فکری میکنن؟!
مشخصات
دیدگاه ها (0)
لطفا پیش از ارسال نظر، این موارد را مطالعه کنید:
این محصولات ساخته و پرداخته هنرمندانی است که نظرات شما را میبینند و از آن بهرهمند میشوند؛ پس لازم است محتوای ارسالی شما منطبق برعرف و شئونات جامعه و با بیانی دوستانه و عاری از لحن تند، تمسخرو توهین باشد. طبیعتاً نظرات دلگرم کننده شما موجب شکوفایی ذوق هر هنرمند خواهد بود. از ارسال لینک سایتهای دیگر و ارائهی اطلاعات شخصی نظیر شماره تماس، ایمیل و آیدی شبکههای اجتماعی پرهیز کنید. در نظر داشته باشید هدف نهایی از ارائهی نظر دربارهی کالا، ارائهی اطلاعات مشخص و مفید برای راهنمایی سایر کاربران در فرآیند انتخاب و خرید یک محصول است. ما در این قسمت به نظرات و سوالات شما در اسرع وقت پاسخ میدهیم، پس شکیبایی پیشه کنید. سوالات شخصی خود، مبنی بر پیگیری سفارشات یا مشکلات در ثبت خرید را از طریق تماس با فروشگاه مرتفع کنید. هرگونه نقد و نظر در خصوص سایت ربیع، مشکلات دریافت خدمات و درخواست کالا و نیز گزارش تخلفات را از طریق تماس با شمارهی 02591002425 در میان بگذارید و از نوشتن آنها در بخش نظرات خودداری کنید.