محصولات نیمه شعبان

پیشنهاد شگفت انگیز

کتاب حوالی احمد اثر فائضه غفارحدادی نشر شهید کاظمی (ارسال رایگان)

(3)
  • نویسنده: فائضه غفارحدادی
  • ناشر: نشر شهید کاظمی
  • تعداد صفحه: 370
  • قطع: رقعی
  • جلد: شومیز
این کالا فعلا موجود نیست اما می‌توانید زنگوله را بزنید تا به محض موجود شدن، به شما خبر دهیم.
کد محصول: 584392
ارسال از 2 روز کاری دیگر
ارسال از قم ، قم
گارانتی اصالت و سلامت فیزیکی کالا
313,000 تومان

اطلاعات بیشتر

«حوالی احمد» سفری است پیرامون یک قهرمان شناخته شده اما ناشناخته. این کتاب شخصیت شهید احمد کاظمی را با روایت‌هایی خاص معرفی می کند. بیشتر راویان این کتاب برای اولین حاضر به گفت‌وگو شده‌اند و از شهید کاظمی گفته‌اند. حتی روایت همسر شهید هم برای اولین‌بار است که بعد از بیستسال خوانده می‌شود. 

«حوالی احمد» با کتاب های مشابه‌اش فرق می‌کند. راویان این کتاب تنها از خاطرات رزم و بزم احمد نمی‌گویند. آنها از شخصیت و منش و رفتار احمد و تأثیری که این شخصیت در خودشان و زندگی‌شان داشته می‌گویند. علاوه‌بر آن، همه خاطرات این کتاب در مدح قهرمان نیست و گاهی نقدهایی به او شده. 


 چرا باید «حوالی احمد» را بخوانیم؟
خواننده‌ی این کتاب همه چیز را می‌خواند و دست‌آخر خودش درباره درستی و نادرستی کارهای قهرمان تصمیم می‌گیرد. قضاوت در این کتاب با خواننده است. او همچنان می‌تواند برداشت‌های جانبی مفیدی هم داشته باشد. می تواند در خلال درک و دریافتی که از شخصیت واقعی شهید احمد کاظمی پیدا می‌کند، با هجده نفر از اطرافیان دور و نزدیک او هم آشنا شود. با آدم‌هایی که گاه ساعاتی و گاه ایامی و گاه عمری را با قهرمان کتاب بوده‌اند و حالا بعد از بیست سال، فرصت حلاجی و موشکافی رابطه‌شان را یافته اند. آدم‌هایی که هرکدام به‌طور جداگانه می‌توانند سوژه یک کتاب مفید دیگر باشند. آدم‌های امیدبخش و بی‌ادعا.

این کتاب کوله‌بار تجربه است. تجربه مردمانی که روزی حوالی احمد زیسته و از او آموخته‌اند و حالا حوالی ما زندگی می‌کنند.

 

برشی از کتاب:

بلند شدم از پنجره محوطه پر از فضای سبز پادگان را نگاه کردم و آه کشیدم. دلم گرفته بود. از دست نادانی‌های داخلی و دشمنی‌های خارجی. حاج احمد که حرف می‌زد گره‌های ذهنی‌ام باز می‌شد. پرسیدم:‌ «حاجی! تکلیف این دشمنی‌های خارجی چیه؟ آخرش چی می‌شه؟ تا کی برامون شاخ و شونه می‌کشن؟ ما باید چی کار کنیم؟» حاج احمد هم بلند شد و آمد کنار من ایستاد. لبه پنجره‌اش دانه ریخته بود برای پرنده‌ها. چند تا کبوتر هم آمده بودند و بدون توجه به ما نوک می‌زدند. گفت: «جنگ حتمیه علی. ما قطعا یه روز با آمریکا و اسرائیل شاخ‌به‌شاخ می‌شیم. ولی تا اون موقع سه تا بازومون رو باید قوی کنیم. بسیج و موشکی و مهندسی.» 

سکوت کردم تا بیشتر توضیح بدهد. «بسیج یعنی مردم. مردم باید باهامون باشن. مردم رو نداشته باشیم انگار هیچی نداریم. موشک هم نداشته باشیم دستمون خالی می‌شه و سریع از پا درمی‌یاییم. استحکامات و پناهگاه‌های مجهز هم باید داشته باشیم که اگه یه روزی جنگ شد تلفات زیاد ندیم و مردم آسیب نبینند.» 

احساس کوچکی کردم از فکرهای مشوش خودم. از ترس های کوچکم و نگرانی‌های کم‌اهمیتم. حاج احمد کجاها را می‌دید و من به چه چیزهایی فکر می‌کردم.

دیدگاه ها (0)

اگر این محصول را قبلاً خریده اید تجربه تان را به دیگران بگویید. با ثبت نظرات خود، دیگران را در خریدشان یاری کنید.